ای کاش ما را رخصت زیر و بمی بود.. ..چون نی ز شرح عشق بازیمان دمی بود
عنوان بصری پیرمردی فرتوت بود که از عمرش نود و چهارسال سپری میگشت. از وی نقل شده که: به نزد مالک بن انس رفت و آمد داشتم. چون امام جعفر صادق(ع) به مدینه آمد، من به نزد او رفت و آمد کردم و دوست داشتم همان طوری که از مالک تحصیل علم کردهام، از او نیز تحصیل علم نمایم.
روزی آن حضرت به من فرمود:« من مردی هستم مورد طلب دستگاه حکومتی(آزاد نیستم و وقتم در اختیار خودم نیست و جاسوسان و مفتشان مرا مورد نظر و تحت مراقبه دارند) و علاوه بر این، من در هر ساعت از ساعات شبانه روز، اوراد و اذکاری دارم که به آنها مشغول هستم. تو مرا از وردم و ذكرم باز مدار! و علومت را كه ميخواهي،از مالك بگير و در نزد او رفت و آمد داشته باش، همچنان كه قبل از اين حالت اين طور بود كه به سوي وي رفت و آمد داشتي.»
پس من از اين جريان غمگين گشتم و از نزد وي بيرون شدم و با خودم گفتم: اگر حضرت در من خيري جزيي را هم تفرّس مينمود، هر آينه مرا از رفت و آمد به سوي خودش، و تحصيل علم از محضرش منع و طرد نميكرد.
پس داخل مسجد رسول (ص) شدم و برآن حضرت سلام كردم. سپس فرداي آن روز به سوي روضه برگشتم و در آنجا دو ركعت نماز گزاردم و عرض كردم: اي خدا! ا اي خدا! من از تو ميخواهم تا قلب جعفر را به من متمايل فرمايي و از علمش به مقداري روزي من نمايي تا بتوانم بدان، به سوي راه مستقيم و استوارت راه يابم.
و با حال اندوه و غصه به خانهام بازگشتم و به جهت آن كه دلم از محبت جعفر اشراب گرديده بود، ديگر نزد مالك بن انس نرفتم. بنابراين از منزلم خارج نشدم مگر براي نماز واجب(كه بايد در مسجد با امام جماعت به جاي آورم) تا جايي كه صبرم تمام شد.
در اين حال كه سينهام گرفته بود و حوصلهام به پايان رسيده بود نعلين خود را پوشيدم و رداي خود را بر دوش افكندم و قصد زيارت و ديدار جعفر را كردم؛ و اين هنگامي بود كه نماز عصر را بجا آورده بودم.
پس چون به در خانهي حضرت رسيدم، اذن دخول خواستم براي زيارت و ديدار حضرت. در اين حال خادمي از حضرت بيرون آمد و گفت: چه حاجت داري؟
گفتم: سلام كنم بر شريف
خادم گفت: او در محل نماز خويش به نماز ايستاده است. پس من مقابل در منزل حضرت نشستم. در اين حال فقط به مقدار مختصري درنگ نمودم كه خادمي آمد و گفت: به درون بيا تو بر بركت خداوندي(كه به تو عنايت كند). من داخل شدم و به حضرت سلام نمود. حضرت سلام مرا پاسخ گفتند و فرمودند:«بنشين! خداوندت بيامرزد!»
پس من نشستم و حضرت قدري به حال تفكر سر به زير انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: كنيهات چيست؟ گفتم: ابوعبدا...(پدر بنده خدا)!
حضرت گفتند: خداوند كنيهات را ثابت گرداند و تو را موفق بدارد اي ابوعبدا...! حاجتت چيست؟ من در اين لحظه با خود گفتم: اگر براي من از اين ديدار و سلامي كه بر حضرت كردم غير از همين دعاي حضرت هيچ چيز دگري نباشد، هر آينه بسيار است.
سپس حضرت سرخود را بلند كرد و گفت: چه ميخواهي؟
عرض كردم: از خداوند مسألت نمودم تا دلت را بر من منعطف فرمايد و از علمت به من روزي كند. و از خداوند اميد دارم كه آنچه را كه دربارهي حضرت شريف تو درخواست نمودهام به من عنايت نمايد.
حضرت فرمود: اي ابا عبدا...! علم به آموختن نيست. علم فقط نوري است كه در دل كسي كه خداوند تبارك و تعالي اراده هدايت او را نموده است واقع ميشود. پس اگر علم ميخواهي، بايد در اولين مرحله در نزد خودت حقيقت عبوديت را بطلبي و به واسطهي عمل كردن به علم، طالب علم باشي و از خداوند بپرسي و استفهام نمايي تا خدايت تو را جواب دهد و بفهماند.
گفتم: اي شريف! گفت: بگو يا اباعبدا...!
گفتم: يا ابا عبدا...! حقيقت عبوديت كدام است؟
گفت: سه چيز است: اين كه بندهي خدا براي خودش دربارهي آنچه را كه خدا به وي سپرده است ملكيتي نبيند. چرا كه بندگان داراي مِلك نميباشند. همهي اموال را مال خدا ميبيند ودر آنجايي كه خداوند ايشان را امر نموده است كه بنهند، ميگذارند. و اين كه بندهي خدا براي خودش مصلحت انديشي و تدبير نكند، و تمام مشغولياتش در آن منحصر شود كه خداوند او را بدان، امر نموده است و يا از آن نهي فرموده است.
بنابراين اگر بندهي خدا براي خودش ملكيتي را در آنچه كه خدا به او سپرده است نبيند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالي بدان امر كرده است بر او آسان ميشود و چون بندهي خدا تدبير امور خود را به مدبرش بسپارد، مصائب و مشكلات دنيا بر وي آسان ميگردد. و زماني كه اشتغال ورزد به آنچه را كه خداوند به وي امر كرده و نهي نموده است، ديگر فراغتي از آن دو امر نمييابد تا مجال و فرصتي براي خودنمايي و فخر كردن با مردم پيدا نمايد.
پس چون خداوند، بندهي خود را به اين سه چيز گرامي بدارد، دنيا و ابليس و خلايق بر وي سهل و آسان ميگردد و دنبال دنيا به جهت زياده اندوزي و فخر و مباهات با مردم نميرود و آنچه را كه از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مينگرد، آنها را به جهت عزت و علوّ درجهي خويش طلب نمينمايد و روزهاي خود را به بطالت و بيهوده رها نميكند.
و اين است اولين پله از نردبان تقوي، خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد: آن سراي آخرت را ما قرار ميدهيم براي كساني كه در زمين ارادهي بلند منشي ندارند و دنبال فساد نميگردند و تمام مراتب پيروزي و سعادت در پايان كار فقط براي مردمان با تقواست.
گفتم: يا ابا عبدا...! به من سفارش و توصيهاي فرما!
گفت:«من تو را به نُه چيز وصيت و سفارش ميكنم. زيرا كه آنها سفارش و وصيت من است به اراده كنندگان و پويندگان راه خداوند تعالي. و از خداوند مسألت مينمايم كه تو را در عمل به آنها توفيق مرحمت فرمايد. سه تا از آنهادربارهي تربيت و تأديب نفس است و سه تا دربارهي حلم و بردباري است و سه تا از آنها دربارهي علم و دانش است. پس عنوان آنها را خاطر بسپار و مبادا در عمل به آنها از تو سستي و كاهلي سر زند!
پس حضرت فرمود: اما آن چيزهايي كه راجع به تأديب نفس است آن كه: مبادا چيزي را بخوري كه بدان اشتها نداري، چرا كه در انسان ايجاد حماقت و ناداني ميكند و چيزي مخور مگر آن گاه كه گرسنه باشي؛ و چون خواستي چيزي بخوري از حلال بخور و نام خدا را ببر و به خاطر آور حديث رسول(ص) را كه فرمود: هيچ وقت آدمي ظرفي را بدتر از شكمش پرنكرده است. بنابراين اگر به قدري گرسنه شد كه ناچار از تناول غذا گرديد، پس به مقدار يك سوم شكم خود را براي طعامش بگذارد و يك سوم آن را براي آب و يك سوم را براي نَفَس.
و اما آن سه چيزي كه راجع به بردباري و صبر است: پس كسي كه به تو بگويد: اگر يك كلمه بگويي ده تا ميشنوي، به او بگو: اگر ده كلمه بگويي يكي هم نميشنوي. و كسي كه تو را شتم و سب كند و ناسزا گويد، به وي بگو: اگر در آنچه ميگويي راست ميگويي، من از خدا ميخواهم تا از من درگذرد، و اگر در آن چه ميگويي دروغ ميگويي، پس من از خدا ميخواهم تا از تو درگذرد.
و اگر كسي تو را بيم دهد كه به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت، تو او را مژده بده كه من دربارهي تو خيرخواه ميباشم و مراعات تو را مينمايم.
و اما آن سه چيزي كه راجع به علم است: پس از علما بپرس آنچه را كه نميداني و مبادا چيزي را از آنها بپرسي تا ايشان را به لغزش افكني و براي آزمايش و امتحان بپرسي و مبادا كه از روي رأي خودت به كاري دست زني و در جميع اموري كه راهي به احتياط و محافظت از وقوع در خلافِ امر داري احتياط را پيشهي خود ساز و از فتوي دادن بپرهيز همان طور كه از شير درنده فرار ميكني، و گردن خود را پل عبور براي مردم قرار نده.
اي پدر بنده خدا ديگر برخيز از نزد من! چرا كه تحقيقاً براي تو خير خواهي كردم و ذكر و ورد مرا بر من فاسد مكن، زيرا كه من مردي هستم كه روي گذشت عمر و ساعات زندگي حساب دارم و نگرانم از آن كه مقداري از آن بيهوده تلف شود. و تمام مراتب سلام و سلامت خداوند براي آن كسي باد كه از هدايت پيروي ميكند و متابعت از پيمودن طريق مستقيم مينمايد.»
آيت ا... قاضي استاد بزرگ عرفان به شاگردانش توصيه ميفرمودند: روايت عنوان بصري را بنويسند و در جيب خود نگهدارند و هفتهاي يك تا دو مرتبه مطالعه نمايند.
منبع: روح مجرد، علامه سيد محمد حسين حسيني طهراني، صفحات 177 تا 186 به نقل از بحارالانوار
«خدايا از تو مى خواهم كه طبع ما را آنقدر بلند كنى كه در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهى ما را كور نكند. سياهى گناه و فساد و تهمت و دروغ و غيبت، قلب هاى ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده كه در برابر پيروزى ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده كه كوچكى و بيچارگى خويش را فراموش نكنم و در برابر عظمت تو خود را نبينم.» اين جمله ها نه تنها گواه انسانيت و ايمان شهيد دكتر چمران است بلكه مى تواند نمايانگر انديشه اى والا باشد كه در برابر انديشه هاى مسلط بر دنياى غرب آن روز و تا حدودى جهان شرق آن زمان مى ايستد و آنها را كنار مى زند. شهيد دكتر چمران اگرچه در همه جا بيش از آن كه به انديشه متعالى و آرمانگرايى او پرداخته شود بيشتر به جنگاورى و شجاعت او مى پردازند اما بايد از اين نكته بسيار ظريف اما گسترده به سادگى نگذشت كه اعمال شهيد دكتر چمران از ذهن و روان و در كل ايمانى برخوردار بود كه او را اين گونه متمايز از ديگران مى كرد. تا به حال پرسش هاى مختلفى درباره موقعيت شهيد چمران مطرح شده و پاسخ هاى درخورى نيز وجود دارد اما به عقيده نگارنده پژوهشى دقيق و درست پيرامون انديشه شناسى و غور در نيايش هاى شهيد و درواقع عرفان اين شهيد والامقام صورت نپذيرفته است. اگر به نيايش هاى اين استاد مسلم عرفان و دانايى دقت كنيم مواردى را در پشت پا زدن به متاع و جيفه دنيوى و علاقه به مباحث متافيزيكى و عرفانى و آن دنيايى مى بينيم كه مى تواند مدخلى بر بسيارى از پژوهش ها باشد. به عنوان مثال به اين نيايش دقت كنيد: «فقر و بى چيزى بزرگترين ثروتى بود كه خداى بزرگ به من ارزانى داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند كرد كه زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامى كه مجروحى در آخرين لحظات حيات به من نگاه مى كند و با نگاه خود از من تقاضاى كمك دارد، من مى سوزم، آب مى شوم و قدرت ندارم كمكش كنم. من اين قفس آهنين را شكسته ام و آنقدر احساس بى نيازى مى كنم كه زير سخت ترين ضربه ها و كوبنده ترين هجوم ها از هيچ كس تقاضاى كمك نمى كنم.» در اين نيايش به چند مورد مهم برمى خوريم اول: «فقر». نيك مى دانم كه «فقر» در معناى بى پولى نيست بلكه معناى والاى آن «بى نيازى» است و اين بى نيازى در تمام شئونات زندگى شهيد پيدا بود. دوم «همت و اراده». اين همت و اراده از كجا نشأت مى گيرد. پرواضح است كه «همت» يكى از فرزند به سرانجام رسيده ايمان است. اگر انسان ايمان والا و محكمى داشته باشد مصمم مى شود و كسى كه مصمم باشد همت و اراده هم پيدا مى كند پس دومين درس، درس «ايمان» است. يكى ديگر از نيايش هاى شهيد كه مانند ديگر نيايش ها درخور توجه است مانند نيايشى است كه ايشان براى شيعيان دارد. در اين نياش مى فرمايد: «خدايا تو را شكر مى كنم كه شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز كردى كه عليه طاغوت ها و ستمگران و تجاوزگران قيام كنند و با خون سرخ خود، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاك كنند و ارزش و اهميت شهادت را در معركه حيات بفهمند و با ايمان خدايى و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدى و روحى نجات بخشند. على وار زندگى كنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را كه قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره كسب كنند.» اين جملات انسان را ياد جملات سرخ و جريان ساز امامان شيعه مى اندازد كه با خون خود نه تنها انسان ها را هدايت كردند بلكه جاودانگى بيشتر مسير را هم رقم زدند. سرور و والاى آزادگى در جهان اسلام امام حسين (ع) كه همه را به آزادگى دعوت فرمودند نقطه متعالى تر اين بيانات شهيد دكتر چمران است. همانگونه كه پيشتر هم در اين نوشتار تأكيد كردم براى بررسى انديشه هاى شهيد دكتر چمران اگرچه راه هاى متفاوتى وجود دارد اما يكى از برترين هاى آن راه بررسى نيايش هاست. حال چرا نيايش ها اين قدر اهميت دارند. اين پرسشى است كه گاه مى تواند راهگشاى خيلى از مباحث باشد. در فرهنگ ما كمتر مطرح است كه كسى يادداشت هاى روزانه بنويسد يا حتى آن را جدى بگيرد يا كمتر اتفاق مى افتد كسى لزوم اين مسئله را درك كند يا حتى ضرورى بداند كه برخى از ويژگى هاى انديشه اش را به صورت مكتب بيان كند. پس وقتى كسى در اين وضعيت دست به قلم مى برد مى بايست بنابر اهميت و موقعيت او به اين نوشتار توجه كرد. ذكر نكته ديگر هم اينجا ضرورى است كه گونه نيايش نويسى يا همان «مناجات نامه» سابقه ديرينه اى در ادبيات عرفانى اين سرزمين دارد كه از معروف ترين آنها مى توان به «مناجات نامه خواجه عبدالله انصارى» اشاره كرد. اين نوشتارها هم از آن جهت كه با سنت نوشتارى ما چندان نزديك نيست يعنى مردم چندان عادت ندارند خواسته هايشان از خداوند را بنويسند يا حتى نامه هاى خيالى براى پروردگارشان بنويسند اين گونه است كه نامه ها و مناجات نامه هاى شهيد دكتر چمران بسيار حساس و قابل بررسى است. شهيد در يكى ديگر از نيايش هايش مى نويسد: «من چيزى از تو نمى خواهم، من سرباز گمنامم، من درويشى سرو پا برهنه ام و هنگامى كه چشم از جهان فرو مى بندم، مى خواهم هيچ چيز نداشته باشم، مى خواهم تلاشم فقط به خاطر خدا باشد، مى خواهم از شائبه خودخواهى و خودبينى به دور باشم.» شهيد دكتر چمران و پيشگامان مبارزه بر ضد رژيم شاهنشاهى پس از قيام خونين پانزده خرداد ،۱۳۴۲ به اين نتيجه رسيدند كه براى توسعه و تشديد ابعاد مبارزه بر ضد رژيم، به يك مبارزه سازماندهى شده نياز مى باشد. از اين رو، دكتر چمران به همراه بعضى دوستان مؤمن و هم فكر خود، به مصر مى روند و سخت ترين دوره هاى جنگ هاى چريكى و پارتيزانى را كه همزمان با حكومت جمال عبدالناصر بود، فرا مى گيرند. او بعد از روزهاى سخت درباره مبارزه عليه استبداد مى گويد: براى مبارزه با دشمن، بايد به سوى وحدت رفت و اسلام، تنها راهى است كه مى تواند توحيد نيروها را در اين منطقه تأمين نمايد. در جايى كه مذهب هاى گوناگون، مليت هاى متفاوت و اقوام مختلف زندگى مى كنند و تكيه بر اين عوامل، بيشتر باعث تفرقه و تشتت مى شود، فقط در سايه مكتب اسلام است كه مذهب هاى گوناگون، تحت الشعاع قرار مى گيرند و مليت هاى مختلف، احساس همرنگى و يگانگى با ديگران مى كنند؛ زيرا اسلام، با همه يكسان و برابر عمل مى كند و هيچ يك را بر ديگرى برترى نمى دهد و معيارهاى عالى ترى را، مقياس سنجش قرار مى دهد. اسلام، حقوق همگان را به طور عادلانه محفوظ مى دارد و بنابراين، دليلى براى دشمنى و حساسيت و تفرقه و اختلاف باقى نمى گذارد.
محمد و آل محمد(عليهم السلام) خدا را ملاقات كردند و با وجها... تماس گرفتند و در نتيجه خودشان وجها... شدند و در بين خلق نمايش خدا را دارند. امام و قرآن هر دو تنزيل من ربالعالمين هستند. آنچه از امام و قرآن كه ما ميبينيم و ميشناسيم تنزيل يافتهي حقيقت آنهاست.
براي دوستان اهل بيت همين افتخار بس است كه زير سايهي محمد و آل محمدند. دوستان اهل بيت در دنيا چون خودشان مستقيماً نميتوانستند از آفتاب توحيد استفاده كنند، آفتاب توحيد كه بر محمد و آل محمد(عليهمالسلام) تابيد و سايهي آنها زير پايشان افتاد، دوستان اهل بيت هم رفتند از سايهي آنها استفاده كردند. كوچك اصلاً نميتواند بزرگ را تعريف كند، بلكه شخص بزرگ را هم با تعريف خود كوچك ميكند. براي همين بايد خود آنها معرف خودشان باشند.
آنچه از فعل و صفات كه مطابق ذهن خودمان به ائمه(عليهمالسلام) نسبت ميدهيم شمايلي است كه در حد فهم خودمان از آنها در درون خويش ترسيم ميكنيم و با حقيقت آنها بسيار فاصله دارد. هيچ كس نميتواند به حقيقت آنها دست يابد؛ لذا خودشان فرمود:نزّلونا عن الربوبيه و قولوا في فضلنا ما شئتم و لن تبلغوا: ما را از رتبهي خداوندگاري پايينتر بدانيد و هر چه ميخواهيد در فضيلت ما بگوييد، لكن بدانيد كه(هر چه هم به خيال خود بلند پروازي كنيد) به حقيقت فضيلت ما نميرسيد.
علي(ع) ساقي سلسبيل است و به پيروان و دوستانش و حتي به كسي كه دوستش نيست ولي با او دشمني هم ندارد مينوشاند.
ائمه(عليهمالسلام) نه تنها به هر كس به اندازهي ظرف خودش فيض ميدهند، بلكه خود ظرف را هم بزرگ ميكنند.در همسايگي مرحوم شهيد مطهري خانم بيحجابي زندگي ميكرد كه يك باره چادري شده بود. خودش تعريف كرده بود كه ما اصلاً اهل ديانت نبوديم. يك بار به قصد تفريح با شوهرم به مشهد رفتيم و چند روزي كه آنجا بوديم در تفريحگاهها گذرانديم. روز آخر كه ميخواستيم به تهران برگرديم من از خيابان جلوي حرم مطهر امام رضا(ع) عبور ميكردم كه از خيابان نگاهم به ايوان حضرت افتاد. سلامي كردم و رد شدم. شب خواب ديدم كه حضرت رضا(ع) فرمودند: كسي كه دعاي يا من تحل به عقد المكاره(كه در مفاتيحالجنان و صحيفه سجاديه است) را بخواند ما دست او را ميگيريم. بعد از بيدار شدن از خواب آن دعا را خواندم و تمام زندگيم متحول شد و روح ديانت بر زندگي ما حاكم شد. ائمه(عليهمالسلام) حتي كوچكترين اظهار ارادت و محبتي را بيپاسخ نميگذارند.
چيزي بالاتر از نشستن در محضر اهل بيت، در بهشت و قرب و در هيچ جاي ديگر وجود ندارد. بدنمان طبيعت است و دل مال محمد و آل محمد(صلوات ا... عليهم اجمعين) است. دوستان اهل بيت(عليهمالسلام) دلشان از طبيعت محمد و آل محمد است. طين غير از تراب و خاك معمولي است. خاك بسيار پاك و طيبي است. محمد و آل محمد معلم طينت و فطرتند. فطرت كه يك حقيقت مخفي در سر شماست چنين معلمي كه در سرّ شماست لازم دارد.
اصل درخت طوبي در بهشت در خانهي اميرالمؤمنين و حضرت زهرا(سلام ا... عليهما) است و در خانه هر مؤمني شاخهاي از آن سركشيده است.
حوض كوثر مال حضرت زهرا(سلام ا... عليها) است. كوثر يعني كثرات. كثرات مال خانم زهراست. واحد مال خداست و آن حضرت امور عالم كثرت را رديف ميكند.
كوثر يعني كثرت، يعني آبش خيلي زياد است. دوازده نهر از آن حوض منشعب شده است.
وقتي حضرت زهرا(س)در مدينه به نماز ميايستاد پنج نور از ايشان در آسمان مدينه پخش ميشد. نورهاي سفيد و زرد و سبز و قرمز و سياه. نور سفيد زيباست ولي مربوط به اول راه است. نور سياه از همه افضل است و نور معرفت است و آنجا ديگر غير از خدا ديده نميشود. حضرت زهرا(س) هر پنج تجلي را داشت.
همهي دوستان اهل بيت محرم حضرت زهرا(س) هستند و كسي كه محرم آن حضرت باشد به جهنم نميرود.
منبع: مصباحالهدي، مهدي طيب، سخنان عارف وارسته حاج آقا اسماعيل دولابي، صفحات 277 تا 297
|
خَلْقِ مِنْ خُطْبَهِ لَهُ عَلَيْهِالسَّلامُ يَذْكُرُ فِيهَا اءبْتِداءَ اءلسَّماءِ وَ الاَرْضِ وَ خَلْقِ آدَمَ: |
اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِى لا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ، وَ لا يُحْصِى نَعْماءَهُ الْعادُّونَ، وَ لا يُودِّى حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ، اَلَّذِى لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ، وَ لا يَنالُهُ غَوْصُ الْفَطِنِ، اَلَّذِى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحْدُوْدٌ، وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ، وَ لا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا اَجَلٌ مَمْدُودٌ، فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقَدْرَتِهِ، وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحْمَتِهِ، وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدانَ اَرْضِهِ.
اَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ، وَ كَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمالُ الْتَصْديقُ بِهِ تَوْحِيدِهِ الاِخْلاصُ لَهُ، وَ كَمالُ الاِخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ، لِشَهادَهِ كُلِّ صِفَهٍ اَنَّها غَيْرُ الْمَوْصوفِ، وَ شَهادَهِ كُلِ مَوْصوفٍ اَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَهِ.
فَمَنْ وَصَفَ اَللّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاءهُ، وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهْلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اءشارَ اِلَيْهِ.
وَ مَنْ اءشارَ اِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ قالَ فِيمَ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَ مَنْ قالَ عَلامَ؟ فَقَدْ اءخْلى مِنْهُ.
كائِنٌ لا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لا عَنْ عَدَمٍ، مَعَ كُلِّ شَى ء لا بِمُقارَنَهٍ، وَ غَيْرُ كُلِّ شَى ء لا بِمُزايَلَهٍ، فاعِلٌ لا بِمَعْنَى الْحَرَكاتِ وَ الآلَهِ، بَصِيرٌ اِذْ لا مَنْظورَ اِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ، مُتَوَحِّدٌ اِذْ لا سَكَنَ يَسْتَانِسُ بِهِ وَ لا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ،اِنْشَاءَ الْخَلْقَ اِنْشاءً وَ اِبْتَدَاهُ ابْتِداءً، بِلا رَوِيَّهٍ اَجالَها. وَ لا تَجْرِبَهٍ اِسْتَفادَها، وَ لا حَرَكَهٍ اَحْدَثَها، وَ لا هَمامَهِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فيها، اءَحالَ الاَشْياءَ لاَوْقاتِها، وَ لاَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفاتِها، وَ غَرَّزَ غَرائِزَها وَ اَلْزَمَها اَشْباحَها عالِما بِها قَبْلَ اِبْتِدائِها مُحِيطا بِحُدودِها وَ اِنْتِهائِها، عارِفا بِقَرائِنِها وَ اَحْنائِها.
|
، سخن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش خطبه اى از آن حضرت (ع ): |
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر لكه داره كوشند، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند. خداوندى ، كه انديشه هاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند. خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد. آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخره هاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزه اى و، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزه اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند، او را به لكه داريزى مقرون ساخته و هر كه او را به لكه داريزى مقرون دارد، دو لكه داريزش پنداشته و هر كه دو لكه داريزش پندارد، لكه دارنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوى اشارت كند و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در لكه داريست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد؛ با هر چيزى هست ، ولى نه به گونه اى كه همنشين و نزديك او باشد؛ غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفريدگان خود بينا بود، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد. موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد. بى آنكه نيازش به انديشه اى باشد يا به تجربه اى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود. آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مى دانست